تعداد بازدید: ۹۶
به‌ مناسبت فرارسیدن دهم آذر، روز شهادت "آیت الله سیدحسن مدرس" دو مطلب خاطرگونه از بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، ‏‏حضرت امام خمینی (ره) ‏‏پیرامون این شخصیت والامقام را منتشر کردیم.‏

دو مطلب خاطرگونه از امام خمینی (ره) ‏‏در خصوص شهید «آیت الله مدرس»

به گزارش نوید شاهد اصفهان، در تقویم رسمی کشور، ‏‏10 آذر ‏‏هر سال به عنوان ‏‏روز مجلس ‏‏نام‌گذاری شده است. علت این نامگذاری شهادت فقیه مجاهد و عالم پرهیزگار شهید «‏‏آیت‌الله سیدحسن مدرس»‏ در روز دهم آذر ماه سال 1316 است. شهید مدرس با شجاعت مثال زدنی و عزم راسخ خویش در برابر ‏‏استبداد داخلی و استعمار خارجی ‏‏رایت مبارزه برافراشت و به الگویی برای آرزومندان استقلال و سربلندی ایران تبدیل گشت. ضمن گرامیداشت نام و خاطره آن شهید مجاهد، توجه خوانندگان محترم را به دو مطلب خاطرگونه از بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، ‏‏حضرت امام خمینی (ره) ‏‏پیرامون شخصیت آیت الله مدرس جلب می نماییم.‏

حضرت امام خمینی (ره) دهم آبان سال  1356 در جمع روحانیون، طلاب، و ایرانیان مقیم عراق فرمودند:

شهید مدرس ـ رحمة‌الله ـ خوب، من ایشان را هم دیده بودم. این هم یکی از‎‎‎‏ اشخاصی بود که در مقابل ظلم ایستاد؛ در مقابل ظلم آن مرد سیاهکوهی، آن رضاخان‏‎‎‎‎ ‎‎‎‎‏ قلدر ایستاد و در مجلس بود ... ایشان را به عنوان طراز اول، علما فرستادند به تهران و ‏‎‎‎‎ ‎‎‎‎‏ ایشان با گاری آمد تهران. از قراری که آدم موثقی نقل می کرد، ایشان یک گاری آنجا ‏‎‎‎‏ خریده بود و اسبش را گاهی خودش می راند، تا آمد به تهران. آنجا هم یک خانه‎ ‎مختصری اجاره کرد و من منزل ایشان مکرر رفتم؛ خدمت ایشان ـ رضوان‌الله علیه ـ مکرر رسیدم. ‏‏(صحیفه امام؛ ج3، ص244 )‏

رهبر کبیر انقلاب اسلامی (ره) در هفتم شهریور 61 در دیدار با، اعضای هیأت دولت نیز فرمودند: ‏

‏ شما ملاحظه کرده اید، تاریخ شهید مدرس را دیده اید: یک سید خشکیده لاغرِ ‏‎‎‎‏ ـ عرض می کنم ـ لباس کرباسی ـ که یکی از فحش‌هایی که آن شاعر به او داده بود،‎‎‎‏ همین بود که تنبان کرباسی پوشیده ـ یک همچو آدمی در مقابل آن قلدری که هر کس‎‎‎‏ آن وقت را ادراک کرده می داند که زمان رضاشاه غیر زمان محمدرضاشاه بود. آن‏‎‎‎‎‏ وقت یک قلدری بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود، در مقابل او همچو ایستاد، در‎‎‎‏ مجلس، در خارج که یک وقت گفته بود: سید چه از جان من می خواهی؟ گفته بود که‎‎‎‏ می خواهم که تو نباشی، می خواهم تو نباشی! این آدم که ـ من درس ایشان یک روز‎‎‎‏ رفتم ـ می آمد در مدرسه سپهسالار ـ که مدرسه شهید مطهری است حالا ـ درس‎‎‎‏ می گفت ـ من یک روز رفتم درس ایشان ـ مثل اینکه هیچ کاری ندارد، فقط طلبه ای‎‎‎‏ است دارد درس می دهد؛ این طور قدرت روحی داشت. در صورتی که آن وقت در‎‎‎‏ کوران آن مسائل سیاسی بود که باید حالا بروند مجلس و آن بساط را درست کند. از‎‎‎‏ آنجا ـ پیش ما ـ رفت مجلس. آن وقت هم که می رفت مجلس، یک نفری بود که همه‎‎‎‏ از او حساب می بردند. من مجلس آن وقت را هم دیده ام. کانَّهُ مجلس منتظر بود که‎‎‎‏ مدرس بیاید؛ با اینکه با او بد بودند، ولی مجلس کانَّهُ احساس نقص می کرد وقتی‎‎‎‏ مدرس نبود. وقتی مدرس می آمد، مثل اینکه یک چیز تازه ای واقع شده. این برای چه‎‎‎‏ بود؟ برای ‏اینکه یک آدمی بود که نه به مقام اعتنا می کرد و نه به دارایی و امثال ذلک؛‎‎‎‏ هیچ اعتنا نمی کرد؛ نه مقامی او را جذبش می کرد، [نه دارایی] ایشان وضعش این طور‎‎‎‏ بود که ـ برای من نقل کردند این را که ـ داشت قلیان خودش را چاق می کرد. خودش‎‎‎‏ این طور بود. فرمانفرمای آن روز ـ حالا که من می گویم «فرمانفرما»، شما به ذهنتان‏‎‎‎‎ ‎‎‎‎نمی آید که یعنی چه ـ فرمانفرمای آن روز وارد شده بود منزلش. گفته بود که به او،‎‎‎‏ حضرت والا، من قلیان را آبش را می ریزم، تو این را، آتش سرخ کن را درست کن یا‎‎‎‏ بعکس. از اینجا، همچو او را کوچک می کرد که دیگر نه، طمع دیگر نمی توانست بکند.‎‎‎‏ وقتی این طور با او رفتار کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده، آن آدمی که همه‎‎‎‏ برایش تعظیم می کردند، همه برایش چه می کردند، این وقتی این طوری می رسیده، این‎‎‎‏ شخصیت‌ها را این طوری از بین می برد که مبادا طمع کند که از ایشان چیزی بخواهد‏‏. (صحیفه امام؛ ج16، ص451 ـ 452 )‏

‏ ‏انتهای پیام /

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده