همرزم شهید «حمیدرضا خبازی» گفت: وقتی بالای سر او رسیدیم همان لبخند همیشگی را بر لب داشت نبض اش را گرفتم بی حرکت بود. فردای آن روز بچه ها بر روی تخته سیاهی که عکس حمید گوشه اش زده شده بود نوشته بودند :« بابا خون داد ... معلم شهیدم شهادتت مبارک».

به گزارش نوید شاهد اصفهان، شهید «حمیدرضا خبازی» بیستم دی ماه سال 1344 در شهر نیاسر از توابع کاشان متولد شد. تا مقطع کاردانی درس خواند و معلم شد. از طرف جهاد درجبهه حضور یافت. سرانجام دهم اسفندماه سال 1366 در فاو براثر اصابت ترکش به سینه و پا به شهادت رسید. مزارش در گلزار شهدای زادگاهش واقع است. به مناسبت روز معلم به انتشار خاطره ای از این شهید والامقام پرداختیم.

معلم شهیدم شهادتت مبارک

روایتی از همرزم شهید:

مسئول تدارکات گردان

حمید معلم بود و از نیاسر آمده بود جبهه. مسئول تدارکات گردان بود. خیلی قاطع و جدی اما خوش اخلاق بود همیشه لبخندی ریز بر لب داشت. هیچ کس را به کانتینر تدارکات راه نمی داد، بچه ها خیلی سعی می کردند بهش پاتک بزنند ولی نمی شد. می گفت: « این اجناسی که تحویل من است با سختی و زحمت به اینجا رسیده و نباید اسراف شود و ...» یک روز بین دو نماز بلند شد و برای بچه صحبت کرد. از این که جیره غذایی را به اندازه مصرف کنند تا مشکلی پیش نیاید. در بین صحبت هایش گفت:« این اجناسی که تحویل من است با زحمت مردم پشت جبهه به اینجا رسیده، پیرزنی تنها دارایی اش که تخم مرغ بوده را برای رزمندگان فرستاده پس نباید اسراف کنیم و ...» همین سخنرانی کافی بود که بچه ها برایش دست بگیرند. هرجا که می دیدنش می پرسیدند:« پیرزنه تخم مرغ نفرستاده »

آن روز وقتی به تدارکات رفتم تا جیره بچه هایی که به خط می رفتند را بگیرم با تعجب دیدم حمید کلید انبار تدارکات را که به جانش بسته بود به یکی از رزمندگان داد و گفت :« دیگر سفارش نکنم خیلی مواظب باش ...» گفتم :« امشب در موقعیت مهمان داریم » آخه عده ای از شخصیتهای روحانی کاشانی برای دیدار با رزمندگان به جبهه آمده بودند گفت:« همه سفارش ها را کرده ام ..»

معلم شهیدم شهادتت مبارک

آن شب حمید حال و هوای عجیبی داشت بچه ها باهاش شوخی می کردند. به خط که رسیدیم و بچه ها مستقر شدند. حمید کنسرو ماهی باز کرده بود لقمه می گرفت و به بچه ها می داد. چند دقیقه ای گذشت حمید به انتهای خط رسیده بود که ناگهان صدای غرش و انفجار گلوله کاتیوشا همه را متوجه محل انفجار کرد از میان خاک و دود یکی فریاد می زد: امدادگر ، امدادگر. وقتی بالای سرش رسیدیم همان لبخند همیشگی را بر لب داشت نبض اش را گرفتم بی حرکت بود.

فردای آن روز بچه ها جلوی سنگر تدارکات بر روی تخته سیاهی که عکس حمید گوشه اش زده شده بود نوشته بودند :« بابا خون داد ... معلم شهیدم شهادتت مبارک»

انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده