مادر شهید "محسن عرب زاده نیاسر" می‌گوید: محسن تنها برای من یک فرزند نبود بلکه معلمی بود که از وی درس می‌گرفتم. درس شجاعت، شهامت و دین داری. نوید شاهد اصفهان به مناسبت سالگرد شهادت این شهید به معرفی این عزیز پرداخته است.

به گزارش نوید شاهد استان اصفهان، شهید «محسن عرب زاده نیاسر» یكم فروردين 1346، در شهر نیاسر از توابع شهرستان کاشان چشم به جهان گشود. پدرش نعمت الله، کارگرکارخانه حریر و مخمل بود تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان  بسیجی در جبهه حضور يافت و سرانجام  شانزدهم اسفند 1362، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر شهيد شد.  مزار او در گلزار شهدای دارالسلام کاشان واقع است.

روایتی از مادر شهید:

شیرین تر از دامادی

هنوز به سن قانونی نرسیده بود ولی شور و شوق خاصی برای رفتن به جبهه داشت. برای اعزام به جبهه به بسیج مراجعه کرد و شنید که سنش برای اعزام کم است. محسن قانع نشد و دست از جبهه رفتن نکشید. از دایی اش که آن زمان عضو سپاه بود خواست تا واسطه شود. پس پشتکار بسیار و تلاش مکرر توانست موافقت اعزام به جبهه را به دست آورد. با عشق و علاقه مقدمات سفر معنوی اش را فراهم می کرد با خنده از وی پرسیدم :« پسرم مگر می خواهی داماد شوی و به حجله بروی که اینقدر خوشحالی » .پاسخ داد:« جبهه رفتن برای من از داماد شدن شیرین تر و گواراتر است.»

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

همراه دوستش شهید حسن حسامی راهی جبهه ها شدند. در عملیات رمضان شرکت کردند. در آن عملیات که اولین عملیاتشان بود شهید حسامی مفقود الجسد شد. پس از عملیات، محسن به کاشان برگشت. از شهادت دوستش ناراحت بود و می گفت من روی رفتن به کوچه شهید حسامی و روبه رو شدن با پدر و مادرش را ندارم .در زمان مرخصی هم دائما" حال و هوای جبهه داشت و مرتب زیر لب زمزمه می کرد : یاران چه غریبانه رفتند از این خانه ......

آرزوی شهادت

اردیبهشت سال 1361 با شنیدن خبر شهادت دایی اش« شهید جواد کریمی » به کاشان آمد. با شنیدن خبر شهادت دوستان و اقوام خیلی غمگین می شد .می گفت همه دوستانش یکی یکی شهید می شوند و او از بقیه جامانده است. آرزوی شهادت داشت و این از رفتار و کلامش ، کاملا" مشخص بود . یک دفعه که برای بدرقه او قرآن را بالای سرش نگه داشته بودم ، پرسید: « هدف شما از نگه داشتن قرآن این است که من به سلامت برگردم ؟ » .جواب دادم دلم نمی خواهد مجروح و خانه نشین شوی می خواهم سالم برگردی . محسن گفت: مادر هر چه تقدیر باشد همان می شود. بارها اتفاق افتاده که خمپاره و گلوله در چند قدمی من منفجر شده ولی اتفاقی برایم نیفتاده ، اگر خواست خدا بر شهادت من باشد شهید می شوم . حتی اگر من را در خانه نگه داری اگر عمرم تمام شود ممکن است در خانه بمیرم .پس چه بهتر که شهادت در راه خدا نصیبم بشود. 

عزیز کرده

در یکی از روزهایی که به مرخصی آمده بود عمه اش به دیدنش آمد و در بین صحبت هایش با محسن به وی گفت :« بیشتر بسیجی ها سه ماه در جبهه حضور دارند ولی تو پنج ماهه که در جبهه هستی .حالا که آمدی بازم می خوای بروی ؟ ».محسن در حضور عمه سکوت کرد.ولی بعد از رفتن عمه اش گفت :«می خواهید من در خانه بمانم که چه شود ؟ مگر ندید که دشمن به خوزستان حمله کرد و چه کارهایی انجام داد. اگر همین جنایات در کاشان اتفاق بیفتد من اصلا" زنده بودن را دوست ندارم .شما فکر می کنید که تنها من پسر عزیزکرده شما هستم ؟ بقیه که به جبهه می آیند عزیز نیستند؟ آنها نیز پدر ، مادر ، خواهر و برادرو حتی همسر و فرزند دارند .اگر تحمل دوری من برای شما سخت است برای خانواده های آنها هم سخت است و مطمئنا" خون من رنگین تر از خون آنها نیست».

مجروحیت

در یکی از مرخصی ها که محسن به کاشان آمده بود از همان بدو ورودش متوجه بد راه رفتن او شدم .سوال کردم و محسن در پاسخ گفت چیزی نشده .ساعتی بعد که لباسش را عوض می کرد دیدم که  زیرشلواری اش خونی شده . با نگرانی علتش را پرسیدم .با خونسردی گفت :  مسئله خاصی نیست. یک چیزی از اون طرف ها رد می شد مقداری از ترکشش به پای من خورد » محسن از اینکه  به این دلیل مجبور شده بود به مرخصی بیاید ناراحت بود . می گفت:« بعضی حتی با پای قطع شده بازم در جبهه خدمت می کنند ولی من برای یه خراش مجبور شدم به مرخصی بیایم.»

صله ارحام

محسن در این زمان نیز آرام و قرار نداشت و با پای آسیب دیده به دیدن اقوام و آشنایان می رفت و همواره ما را نیز به همبستگی و صله ارحام سفارش می کرد.

خبر شهادت

روز جمعه دوازدهم اسفند 1362 یکی از همسایگان درب منزل را زد .پدر محسن در را باز کرد ، از همسایه شنید که محسن در سپاه است و اگر می خواهد اورا ببیند به سپاه برود .پدر محسن آماده شد و برای دیدار پسرش به سپاه رفت .اما چه دیداری!!!

محسن را در تابوت و آغشته به خون دیده بود .وقتی برگشت متوجه حال نامساعدش شدم .خبر شهادت محسن را به من داد. خیلی برایم سخت بود .یک آن به یاد تمام خاطراتش افتادم .ولی محسن برای این دنیا ساخته نشده بود و همواره به فکر شهادت بود . هرچند برایم سخت بود اما از اینکه محسن به آرزویش رسیده بود آسوده خاطر بودم .ساعتی بعد خانه پر از اقوام و آشنایان شد  که برای عرض تسلیت آمده بودند.  

معلم مادر

محسن تنها برای من یک فرزند نبود بلکه معلمی بود که از وی درس می گرفتم. درس شجاعت ، شهامت و دین داری.

او همیشه به من می گفت مسلمانی تنها نماز و روزه نیست .همان گونه که امام حسین (ع) از دینش دفاع کرد و خون امام حسین علیه السلام اسلام را زنده نگه داشت .ما نیز باید با خون مان جمهوری اسلامی ایران را زنده نگه داریم. 

منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان کاشان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده