شهید "عباس قبائی آرانی" خطاب به خانواده اش نوشت: وقتی به جبهه آمدم سر از دین و نماز در نمی آوردم ولی الان هنوز صبح یا ظهر نشده ، صف اول نماز جماعت می ایستم و نماز می خوانم. عباس عوض شده است . جبهه جایی است که هر لحظه مرگ را با چشمانت می بینی و خدا را با قلبت مشاهده می کنی.
مدرسه جبهه او را عوض کرد


به گزارش نوید شاهد اصفهان: شهید عباس قبائی آرانی، يكم فروردين 1344، در شهرستان آران و بیدگل چشم به جهان گشود. پدرش مسلم، و مادرش جميله نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. به عنوان  بسیجی در جبهه حضور يافت. هفتم مهر 1360، در جاده آبادان - ماهشهر بر اثر اصابت ترکش شهيد شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده محمد هلال بن علی (ع) زادگاهش واقع است.

وصیت نامه  شهید والامقام عباس قبایی آرانی

به نام خداوند بخشنده مهربان. به نام خدایی که کاخ استبداد را سرنگون کرد. به نام خداوند مستضعفین . به نام خدای تمام شهیدان راه خدا. درود به رهبر ایران و جهان درود بر شهیدان راه حق و حقیقت درود بر تمام رزمندگان جبهه های حق علیه باطل و درود بر شهیدان تازه گذشته رئیس جمهور رجایی و نخست وزیر محبوب باهنر و شهید محراب مدنی و 72 تن مخصوصا بهشتی مظلوم و تمام شهیدان انقلاب اسلامی.

خدایا؛ تو آگاهی که من برای چه می روم. می روم تا با خون خود درخت اسلام را آبیاری کنم.

نمی دانم خداوند ما را به چه نظر نگاه کرد و ما را قابل دانست که به جبهه بیایم. واقعاً جبهه جای آدم های  با خداست. وقتی به جبهه آمدم هیچ سر از دین و نماز در نمی آوردم ولی الان هنوز صبح یا ظهر نشده ، صف اول نماز جماعت می ایستم و نماز می خوانم. عباس عوض شده است . جبهه جایی است که هر لحظه مرگ را با چشمانت می بینی و خدا را با قلب مشاهده می کنی. وقتی پشت تیربار می نشینم ، آن وقت بیشتر به یاد خدا می افتم و چه صفایی دارد در سنگر نماز خواندن ، واقعاً چه جایی است.نمی دانید که در اینجا چقدر به ما خوش می گذرد. زیر رگبارخمپاره های صدامی که به زمین می خورد و بعضی مواقع عمل نمی کند معجزه است.

شاید برنگردم

پدر و مادرم؛ عملیات نزدیک است . دیگر معلوم نیست که برگردم. از شما تقاضای بخشش می کنم و امیدوارم که مرا ببخشید. باید دیگر مرا جزء فرزند خود نخوانید چون معلوم نیست که برگردم یا نه. اگر برگشتم دوباره به جبهه های دیگر خواهم رفت تا به هدف نهایی خود برسم. امیدوارم که مادرم و مخصوصاً شما پدرجان از سر من بگذرید.پدر عزیزم ؛ من خیلی خیلی شرمنده ام که در دوران بچگی و از روی نادانی شما را اذیت کردم . مادرم امیدوارم که مرا ببخشی چون قدر شما را نمی دانستم. اگر خدا ما را قابل شهادت ندانست وقتی برگشتم جبران این اذیت ها را خواهم کرد.

امانتی که خدا پس گرفت

پدرم و مادرم؛ شما نباید ناراحت باشید که من به جبهه رفتم یا شهید شدم . باید افتخار کنید که چنین فرزندی داشتید و در راه خدا دادید. خداوند یک امانتی به شما داده و شما باید آن امانت را پس بدهید. پس، از شما می خواهم که هیچ ناراحت نباشید باید خوشحال باشید که پسرتان در راه اسلام شهید می شود. خیلی دلم می خواهد شهید شوم ولی لیاقت ندارم. امیدوارم که چند روز دیگر با پیروزی برگردیم. برادران نوجوانم امیدوارم بزرگ شوید و در جنگ با اسرائیل شرکت کنید.

ای مردم ؛ فقط یک جمله برای شما دارم و آن این که وقتی به پیروزی نهایی رسیدیم یادی هم از مزار ما شهیدان بنمایید.


منبع: بنیاد شهید شهرستان آران وبیدگل

 

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده