سروان پاسدار ، تکاور شهید مدافع وطن ، آقا محمد محرابی پناه
عقدمان خیلی ساده بود. چون تعطیلات عید بود و آزمایشگاه بسته بود، ما چهارم فروردین سال ۹۰ عقد کردیم. برای اوایل تیر تالار رزرو کرده بودیم که محمد دو هفته قبل مراسم مدام زنگ میزد و من را آماده میکرد که مراسم را کنسل کنیم؛ بعد فهمیدم که روز مراسم ماموریت باید بروند. قبل از این که عقد کنیم به من گفت: زود عقد کنیم تا برویم سفر سمت شمال منزل کمیل صفری تبار. ماهم راهی شمال شدیم و آنجا بود که باخانواده اقاکمیل آشناشدیم

شاید من  باشم

به گزارش نوید شاهد اصفهان: سروان پاسدار ، تکاور شهید مداغع وطن ، آقا محمد محرابی پناه فرزند سرهنگ پاسدارجانباز حاج  احمد محرابی پناه در تاریخ بیستم شهریور1364 در شهرستان آران و بیدگل استان اصفهان دیده به جهان گشود . این شهید بزرگوار پس از گذراندن مقاطع تحصیلی و اخذ دیپلم از طریق کنکور سراسری وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی کامپیوتر مشغول به تحصیل شد ولی اشتیاقش جهت خدمت به اسلام ایشان را به سمت انصراف از دانشگاه سوق داد و پس از آن با ثبت نام در دانشگاه افسری امام حسین (ع) سپاه و طی طریق شهداء پا در راه پر سعادت شهادت نهاد .

ایشان در تاریخ یکم دی ماه 1386 وارد دانشگاه افسری امام حسین (ع) سپاه شد و پس از گذراندن دوره های سخت و تخصصی آموزشی عالی امام حسین (ع) ، در تاریخ خرداد 88 با معدل بالا از این دانشگاه فارغ التحصیل شد و از آنجایی که یکی از دانشجویان موفق و نخبه این دانشگاه بود به عنوان یکی از نیروهای زبده سپاه جهت ادامه خدمت در این نهاد مقدس وارد یگان ویژه تیپ صابرین سپاه شد .

 

همچنین در ایام نوروز 90 لباس دامادی به تن کرد . این شهید بزرگوار پس از آنکه نظام عزم خود را جزم کرد تا آخرین وجب از خاک کشور را از دست گروهک منافقین پژاک خارج کند ، با لبیک به ندای رهبر و مقتدای خود حضرت امام خامنه ای (مدظله) عازم جبهه های غرب کشور شد تا اینکه در آخرین عملیات پیروزمندانه سپاه در این منطقه که منجر به بیرون راندن این منافقین از مرزهای ایران اسلامی شد در تاریخ سیزدهم شهریور 1390 به همراه چند تن از همرزمان خود در ارتفاعات جاسوسان کردستان شربت شیرین شهادت را نوشید.

 شاید من  باشم

شهید محرابی پناه به روایت همسر شهید:

هر وقت خواندی یاد من هم باش:

آخرین‌بار وقتی داخل ماشین با محمد نشسته بودیم احساس کردم دعایی را زیر لب زمزمه می‌کند. گفتم: «خب بلند بخون منم بشنوم!» از داخل کیفش دعای «جلیل الجبار» را بیرون آورد و گفت: «این برای تو باشد، هر وقت خواندی یاد من هم باش» و بعد بلندتر شروع به خواندن دعا کرد. حالا هر وقت آن دعا را می‌خوانم ناخودآگاه صدای محمد به گوشم می‌رسد. انگار او می‌خواند و من تکرار می‌کنم. بهترین‌ها همیشه می‌مانند، شاید در دیده نباشند ولی در دل ماندگارند.

دوران کوتاه عاشقی با محمد:  

پدر محمد رئیس کاروان مشهد بود. من هم با کاروان بودم و با آن ها به مشهد رفتم، از آنجا پدر محمد من را دید. مادرم و پدرم قرار بود به این سفر معنوی بروند که پدرم نشد برود و من به جایشان به مشهد رفتم. مادر محمد هم بودند، چون همشهری بودیم موقع خرید و زیارت با آنها میرفتیم. 

یک روز مادر محمد از پسرش می گفت: که محمد خیلی سخت گیر است و باید خودش برای خرید باشد. من آن موقع در ذهنم گفتم : خدا به داد زنش برسد. بیچاره نمی دانست برای محمد سوغاتی چی بخرد. محمد هم به خانواده اش گفته بود من میخواهم تا عید ازدواج کنم. پدر محمد من را معرفی میکند. و به خواستگاری من آمدند. درست بعداز سال تحویل سال ۹۰ مادر محمد برای گرفتن جواب خواستگاری اش زنگ زد که بله را شنیدند.

شاید من  باشم 

خواستگاری و ازدواج:

 

در جلسه خواستگاری محمد در مورد حجاب نظر من را پرسیدند. من دانشگاه یزد می رفتم و راهم دور  بود. مانتویی بودم، به محمد حقیقت را گفتم. خیلی خوشش آمد و گفت با مانتویی بودنم مخالفتی ندارد. حجابم خوب بود. محمد در مورد خانه و محل زندگیمان صحبت میکرد که کجا قرار است باشد. به گونه ای صحبت میکرد که گویا من جوابم مثبت است. من هم گفتم ۲ هفته وقت میخواهم. محمد گفت: من ۱۳ روز بیشتر نیستم وقت من کم است و گفت دو روز برای فکر کردن کافی است.

 

 

عقدمان خیلی ساده بود. چون تعطیلات عید بود و آزمایشگاه بسته بود، ما چهارم فروردین سال ۹۰ عقد کردیم. برای اوایل تیر تالار رزرو کرده بودیم که محمد دو هفته قبل مراسم مدام زنگ میزد و من را آماده میکرد که مراسم را کنسل کنیم؛ بعد فهمیدم که روز مراسم ماموریت باید بروند. قبل از این که عقد کنیم به من گفت: زود عقد کنیم تا برویم سفر سمت شمال منزل کمیل صفری تبار. ماهم راهی شمال شدیم و آنجا بود که باخانواده اقاکمیل آشناشدیم.

 

 شاید من  باشم

آخرین ماموریت:

 

ایام شب قدرسال۹۰ بود که ماموریت رفت. آن شب موقع خداحافظی گریه میکرد و پیشانی من را بوسید و طلب حلالیت کرد. محمد یک گوشی دوربین دار داشت از من خواست گوشی را به ایشان بدهم ببرند؛ دلیلش را که پرسیدم گفت : میخواهم از خودم برایت عکس بگیرم عکس ها را ببینی.   وقتی بعد از شهادت وسایلش را آوردند، گوشی اش رمز داشت؛ به من دادند باز کردم و دیدم به قولش وفا کرده است و از ارتفاعات جاسوسان عکس گرفته بود.

 

شاید من نباشم:

تقریبا دو سه روز قبل از رفتن به آخرین ماموریت یک سری برنامه ریزی هایی برای زندگیمان کرده بودیم. گفت : فعلا کنسل است. هرقدر اصرار کردم دلیلش را بگویند گفت : بعدا متوجه میشوی و فقط یک جمله گفت: شاید من نباشم. من بعد از شهادت منظورش را فهمیدم. من دانشگاه یزد بودم و محمدم تهران سر کار بود، خیلی کم یکدیگر را میدیدیم به خاطر همین، هدیه برایم زیاد میخرید. چند بار ماموریت می رفت هر مرتبه برایم هدیه میخرید.

اخرین سوغاتی:

مرتبه آخر که ماموریت سردشت بود گفتم : محمد سوغاتی برایم چی میخری؟ گفت: اینجا که مغازه نیست ولی یک هدیه بزرگی برایت می آورم که همه انگشت به دهن بمانند و تعجب کنند. گفتم: چه هدیه ای هست که قراره بقیه ببیند؟ هرقدر اصرار کردم نگفت. سوغاتی اش پیکر پاکش بود. یک بار در جاده جریمه شده بودیم، محمد میگفت: الکی جریمه کردن نمیپردازم. ماموریت که بود به من گفت : برو جریمه را بپرداز نمیخواهم مدیون باشم. شهریور بود محمد روز آخر به من زنگ زد و بعد از کلی حرف زدن به من گفت: دلم میخواهد وقتی این سری میروی دانشگاه با چادر بروی. و من برای حدود۲۵  شهریور بلیط قطار از کاشان به یزد را گرفته بودم. محمد آن شب آخر گفت: برو بلیط را کنسل کن. گفتم : محمد من بلیط دیگر پیدا نمیکنم گفت : بعدا میگویم. محمد شهید شد و من هم نرفتم دانشگاه در آن مدت. محمد شب آخر آرزوی موفقیت کرد برایم و از من خواست تا آنجایی که میتوانم درسم را ادامه بدهم.  

شاید من  باشم 

آخرین  تماس:

در آخر تماس چون من به فال حافظ اعتقاد زیادی دارم محمد از من خواست برایش فال حافظی هم بگیرم که من هم با خلوص نیت فال را باز کردم. وقتی شروع به خواندن فال کردم نمیدانم چرا، ولی حال عجیبی پیدا کردم و ناگهان شروع به گریه کردم. فال را برای محمد نفرستادم! محمد پیام داد : من منتظرم، من هم مجبور شدم فال را برایش بفرستم که مفهومش این بود : " عاشق هستی، اراده خود را قوی کن و اگر به یاد خدا باشی به آنچه که می خواهی میرسی ". بعد از آن جوابی از طرف محمد نیامد! پیامک دادم و گفتم : چی شد؟ محمد پیامک داد : خانم عالیه! همانی که من می خواستم و دیگر چیزی هم نگفت!

 

 

شهید سرتا پا زهرایی:

وقتی جنازه را قرار شد بروم ببینم، صورت محمد خیلی سیاه شده بود چند روز آفتاب خورده بود جنازه اش دود سیاه کرده بود. من آن روز اصلا حالم خوب نبود، چون باور نکرده بودم. زمان زیادی با محمد زندگی نکردم ولی در این زمان کم نیز همواره شاهد علاقه شدید ایشان به حضرت زهرا (سلام الله علیها) بودم. ایشان از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله (یا ترکش) قرار گرفتند و این همان چیزی بود که همواره محمد آرزویش را داشت . عمق ارادت این شهید به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) این بود که قبل از تشییع و تدفین پیکر محمد جمعی از دوستان و همکاران ایشان کنار پیکر شهید در سردخانه حاضر شدند و به نیت شهید زیارت عاشورایی را قرائت نمودند. بخاطر علاقه بسیار محمد به حضرت زهرا (سلام الله علیها) قرار شد چند دقیقه ای هم روضه حضرت زهرا (سلام الله علیها) را بخوانند که در اواخر آن روضه یکی از دوستان محمد از شهید خواست که یک نشانه ای را از رضایت خود در مورد این روضه نشان بدهند و داد

 

از وقتی که مراسم تشییع شهید شروع شد تا موقعی که قرار بود برای آخرین بار محمد را ببینم برایم خیلی سخت گذشت که انگار این ۳-۴ ساعت داشت ۳۰۰-۴۰۰ سال می گذشت! درک شهادت محمد در سن ۲۰ سالگی برایم سخت بود و تازه متوجه حرف های روزهای آخر محمد شدم . رفتم سراغ پیامک هایی که محمد چند روز قبل از شهادتش برایم فرستاده بود؛ در یکی از پیام هایشان برایم آرزوی آینده ای درخشان کرده بودند و ازمن خواسته بودند برایشان آرزوی شهادت بکنم.

 

مگر قرار نبود فردا شب به خوابم بیای:

 چند وقتی خواب شهید را نمی دیدم. بعد از چند وقت که خواب ایشان را دیدم، گفتم: محمد چرا به خوابم نمی آیی؟ گفت : سرم شلوغ است، انشاءالله فردا می آیم. محمد فردا شب به خوابم نیامد، من هم ناراحت بودم، پس از سه چهار روز به خوابم آمدند. در عالم رویا گفتم: محمد مگر قرار نبود فردا شبش به خوابم بیای، چرا نیامدی؟ محمد گفت: یک نفری مشکلی داشت که این مشکلش را به من سپرده بود. دیشب مشکلش را حل کردم، آدرس و شماره تلفن آن خانم را در عالم خواب به من داد.  از خواب که بلند شدم ماجرا را جویا شدم مشکل آن شخص حل شده بود.

 

میخوام از دنیا دل بکنم:

یکی از دوستان شهید گفتند : تقریبا سه هفته قبل از شهادت شهید محرابی پناه دیدم وقتی خانمش زنگ میزد جوابشان را نمیداد، پیامک هم که میزد موضوع به همین منوال بود، درحالی که تازه شش ماه بود که عقد کرده بودند .  تصور کردم کدورتی پیش آمده، خیلی ناراحت شدم، حتی رویم نشد که علت را بپرسم و با خودم گفتم که انشاءالله حل میشود . چند روزی بود، ایشان رفت مأموریت و شهید شد. اولین چیزی که به ذهنم آمد گفتم چه بد شد محمد شهید شد در حالیکه با خانمش کدورت داشت، خیلی برایم ناراحت کننده بود. تقریبا یک ماه بعد از شهادت محمد با یکی از همکاران شهید موضوع را مطرح کردم. همکار و رفیق شهید تبسمی کردند و فرمودند : شهید محرابی پناه در روزهای آخر می گفتند: «می خواهم از همسرم، پدر و مادرم و از دنیا یواش یواش دل بکنم و اگر خدا قبول و کمکم کند شهید شوم.»

 

شاید من  باشم 

لحظه رهایی:

گلوله ای به پهلوی آقا محمد اصابت می کند؛ محمد با بستن چفیه اش به دور کمر سعی می کند که تا حدودی از خونریزی بیش از حد جلوگیری کند. در این حین دوست و در حقیقت برادرش مصطفی (کمیل) صفری تبار متوجه حالت محمد می شود و علی رغم تذکر دوستان برای نزدیک نشدن به محمد، جهت کمک به طرف محمد حرکت می کند و همان لحظه ای که در کنار یکدیگر قرار می گیرند، گلوله خمپاره ای نزدیک این دو به زمین می نشیند تا روح آسمانی محمد و مصطفی را از قفس تنگ تن رها سازد و راهی دیار قرب نماید.

  آخرین دستنوشه شهید:

شاید من  باشم

منبع: بنیاد شهید شهرستان آران وبیدگل

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده