مادر شهیده "زهرا دهقانی" می گوید دخترم از اینکه نمی توانست به جبهه برود ناراحت بود و همیشه آرزوی شهادت می کرد، دست آخرهم به آرزویش رسید، آرزویی که در عید قربان سال 65 برآورده شد.

به گزارش نوید شاهد اصفهان،  شهیده زهرادهقانی یکم فروردین 1349 به دنیا آمد.ازهمان کودکی درجلسات مذهبی وقرآنی به طورجدی شرکت میکرد. دختری محجوب ومومنه بود وخیلی علاقمند بود درامور سیاسی وانقلابی کشور سهمی داشته باشد. هنگامیکه نوجوانی بیش نبود  و برادر بزرگش درجبهه های جنگ بامتجاوزان بعثی می جنگید درنامه ای خطاب به او نوشت :« برادر ای کاش من هم پسربودم وبه جبهه ی جنگ میرفتم خوشابه حال توکه هم درراه خدا جهاد میکنی وهم ذخیره ای برای آخرت خود اندوخته میکنی...» بالاخره این آرزوی قلبی او در 25 مرداد سال ۱۳۶۵برآورده شد وبعد ازانجام فریضه ی نمازعیدسعید قربان، درحالی که کنار مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه(س)درقم به زیارت و نیایش مشغول بود همراه برادرش بر اثر انفجار بمبی که توسط منافقان بمبگذاری شده بود به شهادت رسید.              

نامه شهيده زهرا دهقانى به برادر شهیدش حسن آقا دهقانی

اى برادر تو در جبهه‏ هاى شرق و غرب بجنگ و تا مى توانى در برابر كافران صدام پايدارى و استقامت داشته باش. اى برادر واى مجاهد داوطلب تو مى توانى در جبهه‏ ها انتقام خون برادران مجاهدى كه از جان و مال گذاشته‏ اند را بگيرى ، خون برادران گلگون كفن شهرخودمان به نام‏هاى شهيد ماشأالله راحمى، احسان روحى، محمد اشنويى، ناصر فكرى و...

اميدوارم كه تو دلاورانه در جبهه‏ ها براى درامان ماندن كشور ما بجنگى حرف امام امت خمينى بت‏ شكن را فراموش نكن كه مى گويد: آمريكا هيچ غلطى نمى‏تواند بكند تا اين كلمه دردرون مغزت جاى گيرد و در مورد اينكه گفته بودى مزدوران كثيف خون بهشتى و 72 نفر يار امام را بر زمين ريختند خواهر، بدان كه‏ خون‏هاىی بالاتر از خون بهشتى‏ ها هم در راه اسلام ريخته شده، براى نمونه خون فرق على (ع) كه در همين ماه رمضان درمحراب مسجد كوفه بر زمين ريخته و خون حسين و يارانش كه در سرزمين كربلا، و ليكن كجا رفتند آن‏ها كه خون اينها را ريختند بيش ازننگ و نفرين برايشان نمانده است و همين بهشتى و يارانش هستند كه هميشه روى تاريخ را سفيد مى كنند. 

 

 مادر از زهرا می گوید:

مادر بزرگوارشهیده زهرادهقانی  تعریف میکند که، زهرا هیچ وقت برادر رابه اسم کوچک صدا نمیزد و ز همان کودکی  او را داداش صدا میزد و علاقه خاصی  به  برادرش حسن آقا داشت ومشوق خوبی درانجام کارها برای اوبود وبرادرش وقتی به جبهه میرفت مرتب  برایش نامه می نوشت وازاینکه نمی توانست به جبهه برود ناراحت بود . همیشه آرزویش این بود که به شهادت برسد و از همه میخواست که دعا کنند تا او شهید شود.

منبع: بنیاد شهید شهرستان آران وبیدگل

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده