سردار رشید اسلام شهید محمدباقر قادری
شهید محمد باقر قادری، دوازدهم آذر 1337، در شهرستان نجف آباد چشم به جهان گشود. پدرش کریم، و مادرش صديقه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند. کارمند پالایشگاه بود. به عنوان جهادگر در جبهه حضور يافت. بيست و پنجم تير 1361، با سمت فرمانده تیپ زرهی در پنجوین عراق بر اثر اصابت ترکش به سر شهيد شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است. برادرش سعید نيز شهيدشده است.

نوید شاهد اصفهان منتشر میکند

چند خاطره در مورد

سردار رشید اسلام

شهید والامقام

محمدباقر قادری

عنوان خاطره: بهترین بهانه

می­خواست بدون اینکه کسی متوجه شود، روزه بگیرد. شب را بیدار می­ماند و بدون خوردن سحری روزه می­گرفت. صبح برای اینکه با اصرار دیگران برای خوردن صبحانه مواجه نشود، می­خوابید. بهانه­اش هم این بود که شب را نخوابیده است.  از نوجوانی دوشنبه­ها و پنج­شنبه­های او به بدین منوال سپری می­شد.

راوی : خواهر شهید

 

عنوان خاطره: سفر به عالمی دیگر

در حال گوش دادن به سخنرانی علامه محمدتقی جعفری بودیم که محمدباقر گفت: «شب­ها برخیز و نماز شب بخوان. باور کن وقتی به آیۀ «ایاک نعبد و ایاک نستعین» رسیدی، آن وقت از این دنیا به عالمی دیگر می­روی.» درک او از معنویات،بی­اندازه بود. آن موقع متوجه عمق صحبت­هایش نشدم. اما چون آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند، تا همیشه درذهنم قاب شد.

راوی : خواهر شهید

 

عنوان خاطره : با دست پر

عملیات رمضان به اوج رسیده بود. نیروهای خودی در حال عقب‌نشینی بودند. یکی از بچه‌های مخلص به اسم علی قلی به محض اینکه متوجه خاموش شدن تانک هم‌رزمش شد، به او گفت که سوار تانک من شو و فرار کن. او هم بی‌معطلی این کار را کرد. هنوز پانصد متر با نیروهای خودی فاصله داشت که این تانک هم خاموش شد و راننده، باعجله پیاده شد و به سختی خود را به نیروها رساند. محمدباقر به محض دیدن تانک جویای آن شد تا بداند مسئولیت تانک با چه کسی بوده است. سپس رو به علی قلی گفت: «این تانک اینچا چه می‌کند!» او هم ماجرا را برای فرمانده تعریف کرد. محمدباقر بدون پروا رفت سراغ تانک. آن را راه انداخت و زیر آماج باران گلوله، دست پُر برگشت .

راوی : همرزم شهید

منبع: بنیاد شهید شهرستان نجف آباد

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده