شهید ولی اله بزمیان
شهید ولی الله بزمیان، يكم شهريور 1341، در شهرستان کاشان چشم به جهان گشود. پدرش غلامحسین، و مادرش فرنگيس نام داشت. خواندن ونوشتن نمی دانست. آهنگر بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور يافت. دهم ارديبهشت 1361، در خرمشهر شهيد شد. تا کنون اثری از پیکرش بدست نیامده است.

نگاهی به زندگی شهید ولی اله بزمیان

نوید شاهد اصفهان: شهید ولی اله بزمیان یکم شهریور 1341 در کاشان  به دنیا آمد  ، چهارماهه بود که مادرش را از دست داد .ولی اله و خواهر دوقلویش به پرورشگاهی در تبریز،محل زندگی مادر ، سپرده شدند. او شش برادر در کاشان داشت که یکی از آنها عازم خدمت شد و چون محل خدمتش در تبریز بود به دیدار خواهر و برادرش رفت و پس از پایان خدمتش آنها را از پرورشگاه تحویل گرفته و به کاشان نزد پدر برد. 

به دلیل بیماری ، ناتوانی و فقر مالی پدر ، ولی اله از همان کودکی در زیلوبافی مشغول به کار شد.تا اینکه در هفت سالگی پدر را نیز از دست داد و تحت سرپرستی برادرش قرار گرفت .ولی اله به کار در زیلوبافی ادامه داد .پس از مدتی برادر وی را به مغازه جوشکاری فرستاد.

نگاهی به زندگی شهید ولی اله بزمیان

بعد از پیروزی انقلاب ولی اله به بسیج پیوست .در یکی از اعزامهای بسیج عازم اهواز شد و در گروه جنگ های نامنظم شهید چمران شرکت کرد. پس از هشت ماه حضور در جبهه به کاشان برگشت و به منزل برادر دیگرش رفت و مدتی را با آنها زندگی کرد. دوباره به جبهه رفت و در عملیات بیت المقدس شرکت کرد .دهم اردیبهشت ماه 1361 در خرمشهر به شهادت رسید .اثری از پیکرش به دست نیامد .مزار یادبود وی در گلزار شهدای دارالسلام کاشان می باشد.


وصیتنامه شهید ولی اله بزمیان

بسمه تعالی

خدمت برادرعزیزم اکبر بزمیان وخانواده گرامیش سلام عرض می کنم وامیدوارم درپناه خداوند متعال محفوظ باشید. برادرجان اگربه خواست خداوند بلندمرتبه من شهید شدم من را در دارالسلام دفن کنید واز برادرم وتمامی فامیل می خواهم که ولایت فقیه را تنها نگذارید وپشتیبان آن باشید. برادرجان ویا بهتربگویم پدرعزیزم هرچه امام فرمود به فرموده آن عمل کنید.پدرجان این نامه ای که می نویسم نامه آخرمن است وممکن نیست که برگردم .

اگرشهید شدم به داداش اکبرم وصیت می کنم که هرشب جمعه به سرمزار من بیاید. هروقت وهرموقع که درحال استراحت هستم به فکر زن داداشم هستم واین رابه زن داداشم می گویم که می دانم توبرسرمن رنج های زیادی کشیدی. برادرجان من ازشما می خواهم که برسر مزارم گریه وزاری نکنی .داداش اکبر بزرگم یا پدرم اگرمن شهید شدم ممکن است به عباس حکیمی یا احمد مقدم بدهکار باشم وقرض من را بپرداز ومن را آزادکن .

ودرآخر از برادرانم خداحافظی می کنم. واز همه شما حلالیت می طلبم.


منبع: بنیاد شهید شهرستان کاشان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده