سردار شهید غلامرضا رعیت
شهید غلامرضا رعیت یزدلی، يكم بهمن 1336، در شهرستان کاشان چشم به جهان گشود. پدرش نوروز، کشاورز بود و مادرش عذرا نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی ارشد در رشته علوم پزشکی درس خواند. پزشک بود. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. دوم فروردين 1361، در جاده دزفول - شوش بر اثر اصابت گلوله شهيد شد. مزار او در گلزار شهدای یزدل واقع است.

سيدمرتضي موسوي،خاطرات همرزم شهيد  سردار شهید غلامرضا رعیت

 

نوید شاهد اصفهان: در سال‌های اوليه تأسيس سپاه كه بنده مسئول عقيدتی سپاه وليعصر(عج) بودم، تعدادی از دانشجوها درس را رها كردند و وارد سپاه و جنگ شدند. آقايان سعادت ، ميرزايی و غلامرضا رعيت از جمله اين نيروها بودند. اين بچه‌ها دردانشگاه تهران درس می خواندند كه آينده تحصيلی را رها كردند و دل به كوران جنگ سپردند.  آن زمان شهيد رعيت تنها كسی نبود كه درس و دانشگاه را رها می كرد و به جبهه می رفت . هفت ، هشت نفر بودند كه همه درس را رها كردند و عازم جبهه شدند. همه همديگر را می‌شناختند. شرايط فكری، روحی و شور و هيجان آن زمان و اشتياق جوانان به امام خمینی و سخن ايشان سبب شده بود كه رزمنده‌ها همه چيز را كنار بگذارند و به جبهه بروند. همه گوش به فرمان امام بوديم . حضرت امام اصرار داشتند كه از اوجب واجبات حفظ نظام و مملكت است و به همين دليل خيلی‌ها درس را رها كردند و عازم جبهه شدند. من چند بار به شهيد رعيت اصرار كردم كه درست را ادامه بده ولی اصرار داشت تا تكليف تمام نشده نمي‌توان درس خواند. عقيده داشت درس را برای پيشرفت و حفاظت از كشور می‌خوانيم و خيلي مصر بود به تكليفش عمل كند.  نزديك سه سال در پادگان وليعصر با شهيد رعيت مأنوس بودم و زندگي می‌كردم . كلاس‌های عقيدتی ما را اداره می‌كرد. آن زمان واحد نظامی از عقيدتی تفكيك نشده بود و همه تحت نظر يك واحد بودند كه مسئولش من بودم. نيروها قبل از اينكه مربی عقيدتی و نظامي شوند آموزش‌های لازم را ديده بودند و گاهی هم آموزش‌های تكميلي در پادگان وليعصر گذاشته می‌شد و دوستان شركت می‌كردند.

خاطرات همرزم شهيد  سردار شهید غلامرضا رعیت

شهيد رعيت به دليل گذراندن اين دوره‌ها و تجربيات خوبی كه داشت از واحد عقيدتی به عنوان نيروی رزمی به جبهه می‌رفت. غلامرضا در بين ساير دانشجوها ويژگی‌‌های خاصي داشت. از لحاظ تدين و تقيد به احكام به قدری مقيد بود كه در بعضی احكام شخصی دچار وسواس می‌شد. مثلاً وضو گرفتنش طول می‌كشيد و هنگام نماز خواندن برای اينكه مخارج و تجويد را خوب ادا كند بعضی جملات را چندين بار تكرار می ‌كرد. شخصيت دينی و اعتقادی شهيد رعيت از قبل شكل گرفته بود و با مبانی اعتقادی و دينی بيگانه نبود. خميرمايه‌اش را داشت و در زمانه‌اش يك نيروی متعهد بود. دفتری كه من به همراه شهيد در آن كار مي‌كرديم كنار مسجد پادگان بود. به شكلی كه در يك بلوك بود و در جداگانه نداشت. اتاق انتهايی كه پنجره نداشت خوابگاه بود و چند تخت دو طبقه داشت. شهيد غالباً شب‌ها نماز شبش را در مسجد می خواند و برای خواب به اتاق برنمی ‌گشت. هنگامی كه نمازش را می خواند، نيايش‌هايش آنقدر طولانی می‌شد كه نزديكی‌های صبح از مسجد برمی‌گشت. صبح شده بود و نيروها به او صبح بخير می گفتند.  در زمينه مسائل اخلاقی و رفتاری متمايز از ديگران بود. آن زمان اين جوانان حداكثر 23 سال داشتند. و اين شرايط سنی اقتضائات خودش را دارد. نيروها بيشتر آماده ‌باش بودند و كسي خانه نمی ‌رفت. گاهی يك ماه كامل از پادگان خارج نمی ‌شديم . بچه‌ها شب‌ها در پادگان می نشستند و بگو بخند می ‌كردند و اگر گاهی حرف بی ‌ربطی ‌زده می ‌شد شهيد رعيت به شدت واكنش نشان می ‌داد . نيروها به اتفاق ، همه ايشان را قبول داشتند و احساس می ‌كردند بدون شهيد رعيت كميت فكری و اعتقادی ‌شان لنگ است. اگر چند روز در پادگان نبود بچه‌ها به شدت دلتنگش می شدند. به لحاظ اخلاقی و روحی و روانی مقبوليت زيادی در بين بچه‌ها داشت و نيروها با قداست به ايشان نگاه می ‌كردند . فكر می ‌كنم يك بار به جبهه رفت و برگشت و برای بار دوم به شهادت رسيد. همچنين بايد اين نكته را بگويم خانواده شهيد غلامرضا رعيت ، تمامی حقوق دريافتی از بنياد شهيد را پس‌ انداز كردند، با توجه به اينكه خود اين خانواده شهيد از لحاظ مالی در بين خانواده‌های متوسط به پايين جامعه قرار دارند. اين پدر و مادر شهيد تصميم به ساخت مدرسه در روستای خود می‌گيرند، اما ميزان پول پس‌انداز شده كفاف ساخت فضای آموزشی با امكانات لازم را نمی ‌دهد. در نهايت اين مدرسه با مشاركت خيرين مدرسه ‌ساز دو سال پيش ساخته شد و به بهره‌ برداری رسيد.

محسن زينلي، همرزم شهيد

من اواخر سال 59 يا اوايل سال 60 در محل كارم با شهيد رعيت آشنا شدم. ايشان آن زمان دانشجوی رشته پزشكي بود و فيزيوتراپی مي‌خواند كه درسش را رها كرد و عضو سپاه شد . آن زمان از خود گذشتگی و عشق به انقلاب در بين جوانان موج می ‌زد و باعث می ‌شد درسش را رها كند و به جبهه برود. مي‌گفت الان وظيفه من درس خواندن نيست و بايد به انقلاب و نظام كمك كنم . اين اتفاق برای زمانی بود كه امام فرمود حصر آبادان بايد شكسته شود . غلامرضا هم شب به خانه رفته بود و به پدر و مادرش گفته بود ما 400 دانشجو هستيم كه می ‌خواهيم بعد از نماز جمعه تهران به جبهه اعزام شويم.  مدتی در واحد عقيدتی سياسی پادگان وليعصر خدمت می كرد . يك روز با موتور در خيابان طالقانی تصادف خيلی شديدی كرد ولی آسيب زيادی نديد. بعد از تصادف به من می ‌گفت بايد در آن حادثه می ‌مردم و نمی ‌دانم خدا مرا به چه علتی نگه داشت . عمرش به دنيا بود تا بعدها در جبهه حاضر شود و دينش را ادا كند.  با حاج ‌احمد متوسليان رفيق بود و حاج احمد خيلی غلامرضا را قبول داشت. خيلی آدم آرام، وزين و متينی بود. حاج احمد ايشان را خوب می ‌شناخت. با توجه به رشته‌ تحصيلی‌ شهيد ، حاج احمد در عمليات فتح‌المبين از او دعوت كرد به واحد ستادی ا‌ش برود و كارهای پشتيبانی و درمان و امداد انجام دهد . اما شهيد رعيت قبول نكرد و می گفت بايد به عمليات بروم و در منطقه حضور داشته باشم. در فتح‌المبين به عنوان نيروی عملياتی وارد منطقه شد. دكتر كاظمی ‌آشتيانی و محسن رضايی و سردار باقرزاده از همرزمان شهيد بودند.  در گردان‌های عملياتی كه حضور داشتيم شهيد رعيت می ‌گفت دوست دارم در منطقه زخمی شوم تا ثواب جانبازی را ببرم ، دوست دارم اسير شوم و اجر اسارت را هم ببرم و هم دوست دارم شهيد شوم و ثواب شهادت را مال خود كنم . انتظار خيلی ايده‌آلی داشت. ما مي‌گفتيم چيزی كه تو مي‌خواهی اصلاً امكانپذير نيست . زمانی كه در شب اول عمليات فتح‌المبين رزمندگان به خط زدند بيش از انتظار جلو رفتند و دستور آمد كه عقب ‌نشينی كنند چون خط نامتوازن شده بود . هنگام عقب‌نشينی شهيد رعيت تير می ‌خورد.  

خاطرات همرزم شهيد  سردار شهید غلامرضا رعیت

نيروها نمی ‌توانند او را به عقب بياورند و عراقی‌ها مجدد آن قسمت را تصرف می ‌كنند. ايشان با همان مجروحيت ، اسير می شود . هم ثواب مجروحيت را برد، هم ثواب اسارت را.  دوباره فردا شب نيروها به خط زدند و عراقي‌ها را از آن منطقه بيرون كردند و خاكريز‌ها را گرفتند. در همين حين پيكر شهيد رعيت را در حا‌لیکه دستش از پشت بسته بود ، پيدا كردند. به دليل جانبازی عراقی ‌ها نتوانسته بودند ايشان را به عقب ببرند و تير خلاصی زده بودند . شهيد رعيت در مقطع كوتاهی به آرزوی بزرگش كه جانبازی ، اسارت و شهادت بود، رسيد.  انسان خودساخته و كم‌حرفی بود . لهجه شيرين كاشانی هم داشت كه از شنيدن حرف‌هايش لذت می ‌برديم. بسيار انسان مقيدی بود. با وجود دانشجو بودنش تمام امكانات را رها كرده و به سپاه آمده بود. خودش را از تمام امكانات مادی رها كرده و به يك وارستگی روحی و اخلاقی ‌رسيده بود كه از خداوند جراحت، اسارت و شهادت را طلب می ‌كند.

15/تیر/1394

                                                                 

منبع: بنیاد شهید شهرستان آران وبیدگل

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده