زندگی نامه شهید فرهاد پورحبیبی از شهدای اصفهان
شهید فرهاد پورحبیبی، يكم بهمن 1344، در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش صفرعلی، راننده پايه دو بود و مادرش حبيبه نام داشت. دانش آموز سوم متوسطه در رشته اقتصاد بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور يافت. بيست و ششم آذر 1361، در دارخوین بر اثر سانحه رانندگی - ضربه مغزی شهيد شد. مزار او در گلستان شهدای زادگاهش واقع است.

زندگي نامه

روز 1/11/1344 غنچه‌ي نوشكفته ديده به جهان گشود و با خود بركت بي‌نهايتي به ارمغان آورد، عزيز و دوست داشتني. آري نامش فرهاد و نام خانوادگي او پورحبيبي بود. با صداي خنده‌هايش نيرو به پدر و مادر مي‌بخشيد و با گريه‌اش بزرگي‌اش را نشان مي‌داد تا اين كه هفت ساله شد و به درس و كتاب و مدرسه روي آورد از همان هفت سالگي نمازش را به صورت جماعت مي‌خواند. روزهايي كه به مدرسه مي‌رفت درس مي‌خواند و مواقعي كه كاري نداشت در مسجد پيدايش مي‌كرديم سعي كرده بود تا جايي كه مي‌تواند قرآن تلاوت كند و اين كتاب آسماني را حفظ كند در مدرسه عضو دانش‌آموزان ممتاز و در مسجد عضو بسيجيان فعال به حساب مي‌آمد.

از انار خوشش مي‌آمد و هميشه انار مي‌خورد. در زيرزمين درس مي‌خواند و فوق‌العاده عاشق مادرش بود. روز به روز بزرگ و بزرگ‌تر شد تا سن شانزده سالگي هم درس مي‌خواند و هم عضو جبهه شده بود تا اين كه پستي و بلندي زندگي مي‌خواست برايش جا بيافتد سر از جبهه درآورد.

مي‌جنگيد و درس مي‌خواند. سعي مي‌كرد پدر و مادرش را خوشحال نگه دارد نامه براي آنها مي‌فرستاد، مرخصي مي‌آمد و آنها را ملاقات مي‌كرد و امتحان‌هايش را سپري مي‌كرد.

هر موقع كه به مرخصي مي‌آمد به پدر بزرگش محمد مي‌گفت باز عمو مهدي را نديدم به همه جا سر زدم اما او را نديدم. روزهايي كه به مرخصي مي‌آمد براي مادرش از جبهه تعريف مي‌كرد. عضو سيصد و سي نفري بود كه در رودخانه افتاده بودند. بعضي از آنها به شهادت رسيدند و بعضي نجات يافتند. پاهايش در آب درد گرفته بود و در كفش تاول زده بود.

وقتي به خانه آمد مادر پاهاي تاول زده و زخمي او را ديد و تصميم گرفت به پاهايش حنا بگذارد تا شايد بهتر شود دست و پايش از حنا قرمز شده بود. بعد از ساعاتي يكي از همسايه‌هاي نزديك به خانه‌شان رفت و بلند جلوي مادر و پدرش گفت: فرهاد اين حنا گذاشتن نشانه شهادت توست. خلاصه بعد از يك روز دوباره به جبهه رفت اما اين رفتن، رفتن و نيامدن بود و ديگر برنگشت.

قبل از عملياتشان با بچه‌ها دور هم نشستند و دعاي كميل گرفته بودند. آن شب به مناسبت تولد امام هشتم ضامن آهو امام رضا(ع) شله‌زرد درست كرده بود. در گردانشان مراسم سينه زني گرفتند يا زهرا، يا زهرا مي‌كردند و گريه مي‌كردند تا اين كه عمليات شروع شد. رفتند و گفتند يا زهرا، جنگ جنگ تا پيروزي و آن گاه در راه حق به شهادت رسيد.

«فرهاد جان شهادت بر تو گوارا باد»


« چكيده‌اي از وصيتنامه شهيد فرهاد پور حبيبي »

«بسم الله الرحمن الرحيم »

بعد از نام خداوند متعال پديد آورنده كليه موجودات هستي شروع مي‌كنم با نام ولي‌عصر(عج) به نام آبرومند درگاه خداوند متعال پشتيبان مستضعفان، ياري كنده مظلومان، همسنگر رزمندگان و بعد از آن شروع مي‌كنم با نام پير جماران اين قلب تپنده پير خستگي ناپذير اين پيرمرد تاريخ، اين زنده كننده دوباره اسلام، زنده كننده حماسه عاشوراي حسيني و بعد از آن شروع مي‌كنم با نام ملت هميشه بيدار و در سنگر حق ملت بپاخيز و لبيك گوي به هل من ناصر ينصرني كه توانست شما را از بند مستكبران آزاد كند. و بعد از آن شروع مي‌كنم به نام شهداء. به نام اين ايثارگران اين اهداء كنندگان جان و مال خود در راه حق تعالي در راه اسلام در راه حسين ابن علي (ع) در راه ولي عصر(عج) در راه مظلومان و بعد از آن راضي بودن خداوند متعال.
سلام پدر عزيزم
قبل از نوشتن هر چيزي مي‌خواهم از كليه نافرماني‌هاي من بگذري، مادر جان از تو طلب عفو مي‌كنم تو بايد از دست من راضي باشي. تو براي من فداكاري زيادي كردي و براي بزرگ كردن من رنج‌ها بردي. در فراغ من هيچ ناراحت مباش و گريه مكن. نماز جماعت بخوانيد و به نماز جمعه برويد. 2000 تومان در بانك دارم بدهيد برايم يك ماه روزه بگيرند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده