خاطراتی از سردار شهید سیدمصطفی سیدحسن زاده
شهید سیدمصطفی سیدحسن زاده اول فروردین 1340 در کاشان به دنیا آمد در 5 سالگی به عنوان شاگرد آزاد در مدرسه ابتدائی مدرس کاشان پذیرفته شد و خرداد همان سال بانمرات عالی قبول شد و به تحصیل ادامه داد.سید مصطفی اول مهرماه 1362 در مریوان بر اثر انجار گلوله توپ به شهادت رسید.شهید سردار خرازی کنار او روی زمین نشست .پیشانی اش را بوسید و با گریه گفت : خدایا مرا ببخش که هنوز در شناخت تو کوتاهی می کنم ، چه خوب سید حسن زاده را انتخاب کردی .

خاطراتی از سردار شهید سیدمصطفی سیدحسن زاده:

امید لشکر:

در افق نگاه سيد مصطفي، زندگي به طور يقين جور ديگري جلوه مي کرد. التهاب زندگي در چشم هاي او گرمي از عشق مي گرفت،آري عشق! همان عشقي که يک روز در سرزمين تفيده جنوب جلوه مي کرد و يک شب در بلندي هاي سبز چاله مريوان.

من آسمان پر ستاره آن شب را هيچ وقت فراموش نمي کنم،بالاي سنگر کنار من نشست،وصيت نامه اش را تازه تمام کرده بود،تاريکي و سکوت دره هاي اطراف گاهي با انفجار گلوله توپ مي شکست.سيد آن شب آرامشي وصف نشدني در کلامش جاري بود.از جنگ،از امام و شهدا مي گفت.حرارت نفسش تمام وجودم را گرم مي کرد و در آن تاريکي بالاي سنگر احساس خاصي به من مي بخشيد.چقدر چهره محبوب و آرامش را دوست داشتم ،گفت «حاجي! من فردا شهيد مي شوم» اشک در چشم هايم حلقه بست .

نمي توانستم به لحظاتي فکر کنم که بدون او مي گذرد، بدون فرمانده،فرمانده اي دلاور که اميد همه لشکر بود، بدنش را در آغوش گرفتم، سرم را روي شانه اش گذاشتم و با هم گريه کرديم ، مصطفي گفت:«حاجي فردا هم بمان تا با هم برگرديم» دلم قرار نداشت،تا اينکه فردا خبر شهادت مصطفي همه لشکر را در غم و اندوهي سنگين فرو برد، سردار بزگوار حاج حسين خرازي که سنگيني درد را بيش از همه ما حس مي کرد ،گفت : «سيد مصطفي،به منزله دست راست من بود، او به تنهايي يک لشکر بود...»

سيد شهيد آن شب در وصيت نامه اش نوشته بود «من آرزو دارم با روي خونين و بدن پاره پاره، رسول خدا(ص) و امام حسين(ع) را ملاقات کنم »و اگر تو بدن سيد مصطفي را بعد از شهادت ديده بودي قبول مي کردي او به آرزويش رسيده است.

 به نقل از يکي از دوستان شهيد

این هم سوغاتی شما

ماشین عراقی هرلحظه نزدیک تر می شد .

 دیده بان با مشاهده این وضعیت فریاد زد : « عراقی ... ماشین عراقی ».

یکی گفت : « پس چرا معطّلی ... بزنش ، بزنش .»

حسین سرآسیمه گفت : « دست نگه دارید ؛ شاید بخواهد خودش را تسلیم کند .»

دیده بان دوباره دوربین نگاه کرد ، راننده برایشان دست تکان می داد . دیگر مطمئن شده بود که خطری وجود ندارد .

ماشین نزدیک خاکریز که رسید توقف کرد و مردی بلند قامت با لباس کردی پیاده شد . همه تعجّب کردند. حسین فریاد زد : « سیّد ... او سیّد است ... کجا بودی مرد مؤمن ... این چه سر و وضعی است ؟ نزدیک بود بزنیمت . »

سیّد لبخندی زد و گفت : « مثل همیشه شناسایی » و به طرف ماشین رفت و یک جعبه میوه از صندوق عقب بیرون آورد و مقابل بچّه ها به زمین گذاشت و گفت : « این هم سوغاتی شما ».

حسین با تعجّب نگاهی به ماشین انداخت و پرسید « پس اسب را چکار کردی ؟!»

سیّد دستی بر روی ماشین کشید و گفت : « پشت خطوط دشمن رهایش کردم و به جایش ماشین آوردم ، این طوری بهتر نیست ؟!»

به نقل از همرزم شهید حاج رضا کاظمی

شناسایی:

چندروزی پیدایش نبود و همه نگرانش بودند .سابقه نداشت سید این همه مدت غیبت داشته باشد .هرچند روز عملیات نزدیک تر می شد نگرانی ها هم بیشتر می شد ، حتی بچه های بوشهر برای سلامتی اش گوسفند نذر کرده بودند ، چرا که سید ، مسئول طرح و برنامه بود و اگر اتفاقی برایش می افتاد ، زخمی می شد یا موقع شناسایی به اسارت دشمن در می آمد عملیات با مشکل مواجه می شد.

بعد از مدتی خسته و خاک آلود ، اما دست پر برگشت .بچه ها با خوشحالی او را در آغوش گرفتند و جلوی پایش گوسفند ذبح کردند.در مقابل نگاههای بهت زده و متعجب بچه ها و این پرسش که این مدت را کجا بوده و چه کار می کرده ، بی هیچ حرف و کلام ، نقشه ای از جیبش بیرون آورد.نقشه ی منطقه ی عملیاتی سایت پنج بود .دقیق و مو به مو با ثبت محل سنگرهای دشمن و اسقرار ادوات نظامی .

حالا دیگر کار آسان بود چون نیروها با نقشه ی سید کاملا" به منطقه آشنا شده بودند.اما او هرگز نگفت این مدت را چگونه گذرانده و با چه زحمت و مشقتی به این اطلاعات مهم و کلیدی دست پیدا کرده است.

نفوذ تا قلب دشمن :

ایستاده بود و اسرا  یک به یک از مقابلش می گذشتند .مقداری آب به همراه داشت تا اگر اسیری تشنه بود ، سیراب شود.مراقب بود کسی به آنها توهین نکند و سالم به عقب منتقل شوند.همین طور که به آرامی از مقابلش رد می شدند ، یکی از اسرا با دیدن او از صف خارج شد و بهت زده به چهره اش خیره ماند .آهسته و با تعجب گفت :«انت ...انت عراقی ؟! عراقی؟»

سید نگاهی به چهره آفتاب سوخته اسیر انداخت و قدری به فکر فرو رفت .وقتی او را شناخت .لبخندی بر لبانش نشست .سری تکان داد و گفت :«لا .... انا ایرانی ....»

اسیر انگشت به دهان گرفت و رنگ از چهره اش پرید .باور نمی کرد شخصی که مقابلش ایستاده ، همان کسی است که چندی پیش ، بین نیروهای عراقی ، در صف می ایستاد و از دست او غذا می گرفت .یعنی او تا این حد شجاعت داشت که برای شناسایی تا قلب دشمن نفوذ کند و حتی از غذای آنها هم بخورد؟! این همه از خودگذشتگی و ایثار شایسته ی تقدیر بود .پس دست در جیب کرد ، خودکار نقره ای رنگی را بیرون آورد و به سید داد .با لهجه عربی گفت :« تو واقعا" مرد بزرگی هستی ».

کار ،کار است مهم این است باری بر زمین نباشد :

سراغش را از بچه ها گرفتم .کسی از او خبر نداشت .نه در میدان تیر بود و نه در سنگر طرح و برنامه .گفتم شاید برای شناسایی رفته باشد منطقه .

داشتم از مقر خارج می شدم که او را دیدم . با سطل ، تانکر خالی گوشه ی محوطه را آب می کرد .گفتم :«سید کجایی ؟ مدتی است دنبالت می گردم .با این همه مشغله که داری ، این چه کاری است که می کنی ؟ مگر کس دیگری در مقر نیست؟!»

در حالی که بر می گشت تا سطل را دوباره پر آب کند ، گفت :«کار ، کار است .مهم این است که باری بر زمین نباشد .»

لحظه ای بیکار نبود .چه کار فکری ، چه کار بدنی .شرمنده شدم دنبالش دویدم تا کمک کنم تانکر را آب کند .او همیشه چند قدم از من جلوتر بود.

سرداری متواضع در محضر خدا:

شب جمعه بود .با چند نفر از بچه ها داخل سنگر نشسته بودیم و می خواستیم دعای کمیل بخوانیم .اصرار کردیم سید مصطفی دعا را بخواند .دعا را که شروع کرد ، حزنی در کلامش بود که حال خوشی به بچه ها داد و من آن شب در جمع کوچک بچه ها ، سرداری را دیدم که در میدان نبرد ، بی هیچ ترس و هراسی با شجاعت در مقابل دشمن می ایستاد و اکنون  که در محضرخداوند قرار گرفته است ، چون بنده ای متواضع و زاهد ، اشک چشمانش حتی برای لحظه ای قطع نمی شد.

تلویزیون خدا:

کنار جاده منتظر ایستاده بودم که موتور سید جلوی پایم توقف کرد و با هم به طرف خط حرکت کردیم .بین راه سیاهی مشکوکی از دور نمایان شد .از داخل دوربینی که همیشه به گردن داشت ، نگاه کرد و بعد تغییر مسیر داد.با تعجب پرسیدم :« چرا تغییر مسیر دادی ؟مگر آن جلو چه خبر بود ؟» با دست روبه رو را نشان داد و گفت :«نگاه کن ، آن جا گروه فیلم برداری مستقر هستند .اگر ما را ببینند شروع می کنند به سوال و جواب.»

گفتم :«حالا چرا فرار می کنی ؟ چه اشکال دارد از تو هم فیلم بگیرند؟ مادرت همیشه پای تلویزیون ، منتظر دیدن توست»

خندید و گفت : «من دوست دارم در تلویزیون خدا باشم .»

توجه به حضور آمریکا در خلیج فارس:

خم شده بود روی کاغذ و سرگرم نوشت بود .آن قدر گرم کار که نفهمید کنارش نشستم .گفتم :«سید چه کار می کنی ؟ باز چه نقشه ای برای ما کشیده ای ؟ نشنید . بلندتر پرسیدم.لبخندی زد و گفت :«هیچی ، یک سری نکات در مورد آفند و پدافند سواحل خلیج فارسه....»

دوباره مشغول شد .انگار نمی خواست حتی لحظه ای را از دست بدهد شاید می ترسید نکته ای از قلم بیفتد .تعجب کردم .با وجود این همه مسئولیت و مشغله ای که در اطلاعات لشگر داشت ، چه طور می توانست در مورد مسایل دیگری مثل حضور آمریکا در خلیج فارس ، این قدر دقت داشته باشد ؛ به حدی که به نکات آفندی و پدافندی هم برسد .البته این عادت همیشگی اش بود .هر وقت فرصت پیدا می کرد ، تجربیات گذشته را یادداشت می کرد .نقاط قوت ، نقاط ضعف ، راهبردهای اجرایی پیشنهاد برای بهتر شدن کار و .....نخواستم مزاحمش باشم .از کنارش برخاستم و دور شدم .متوجه رفتنم نشد .هنوز داشت با دقت و حوصله یادداشت می کرد.

حواله سفر حج:

از سنگر که بیرون آمد .حواله را چندین بار در دستش جا به جا کرد .همین طور که قدم می زد  و فکر می کرد، نگاهش به ایستگاه صلواتی افتاد و پیرمردی که مشغول جا به جا کردن وسایل بود .او که همیشه کنار بچه ها بود .یخ می شکست ، آب می آورد.غذا می پخت ، به درد دل بچه ها گوش می داد و خلاصه برای همه حکم پدر را داشت.

راهش را به طرف ایستگاه کج کرد .«خدا قوت پدرجان ، در چه حالی؟»

پیرمرد نفسی تازه کردو گفت :«هیچ ، خدمت بچه بسیجی ها را می کنم ...اگر خدا قبول کند.»

«حتما قبول می کند .حالا بگو ببینم تا به حال زیارت کجاها رفته ای ؟»

پیرمرد فکری کردو گفت :« جوان که بودم رفتم پابوس امام رضا »و انگار که تصویر حرم باصفای علی بن موسی الرضا مقابل چشمانش جان گرفته باشد و زیرلب گفت :« یا امام غریب ...یا امام مظلوم.»

دوباره نامه همراه حواله را مرور کرد: «جناب آقای سید مصطفی حسن زاده ، به پاس زحمات بی دریغ ......»

تصمیمش را گرفت .حواله را تا زد و به دست پیرمرد داد .« پدرجان این حواله سفر حج است .خانه خدا رفتی ما را هم از دعا فراموش نکن » پیرمرد کاغذ را گرفت و ناباورانه گفت:« یعنی ...من بروم مکه ؟!...مکه ؟!»

سید دستی بر شانه اش زد و گفت « این حق شماست .چه کسی بهتر از شما که همیشه برای بچه ها زحمت می کشی؟»

خوشحالی از رعایت حجاب:

خواهر شهید درنقل خاطره ای از شهید: از مدرسه می آمدم داخل کوچه که شدم دیدم مصطفی ایستاده و مرا برانداز می کند .شک کردم نکند اتفاقی افتاده یا لباسم ایرادی دارد .نگاهی به لباسم انداختم ، اما چیز خاصی نبود .داخل حیاط خانه که شدم ، مصطفی در حالی که می خندید ، پشت سرم آمد .با عصبانیت گفتم :یعنی چه داداش ، چرا می خندی ؟مورد خنده داری در من می بینی ؟ دستی بر شانه ام زد و گفت : «نه چیزی نیست .تو را زیر نظر گرفته بودم دیدم حجابت را خیلی خوب رعایت می کنی ، از این بابت خیلی خوشحالم »

دوری از گناه:

وی در نقل خاطره ای دیگر : یک بار با خواهرم نشسته بودیم و در مورد بچه های کلاس و معلم ها حرف می زدیم که مصطفی از راه رسید .قسمتی از حرف های ما را شنید ، ناراحت شد بدون اینکه حرفی بزند جمله ای را روی کاغذ با خط خوش نوشت «الغیبة اشد من الزنا» شرمنده شدیم .این کارش تذکر محترمانه و غیر مستقیمی بود نسبت به گناهی که ناخواسته انجام دادیم .با وجود سن کمی که داشت ، اما کلامش همیشه برای ما درس بود روزی به من گفت : اگر می خواهی مومن به درگاه خداوند باشی به گفته پیامبر به سه چیز عمل کن 1-زبانت را کنترل کن تا راز دیگری را فاش نکنی و گوش دادن را بیشتر از حرف زدن به کار بگیر 2- چشمانت را از دیدن منظره گناه حفظ کن 3- در برابر مشکلات صبر داشته باش .حقیقتا" در رفتارش همیشه این نکات را به کار می گرفت و عمل می کرد . 

(برگرفته از کتاب از نسل شقایق ها)

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده