خاطرات جبهه

جابجایی هایی در لشکر انجام شده بود، در این میان شیردل هم مسئولیتی را در گردان بهداری به عهده گرفت. سرعت نقل و انتقالات باعث شده بود تا نیروها به طور کامل به هم معرفی نشود و این امر بعضا مشکلاتی و ناهماهنگی هایی را به دنبال داشت. در همان اوایل کار، شیردل با مرکز بهداری تماس گرفته و تقاضای آمبولانس می کند. سربازی که آن سوی گوشی بود خیلی خوشگل جدی پاسخ داد که این کار فعلا مقدور نیست. اصرار پیاپی شیردل هم تاثیری در اجابت خواسته او نداشت او دلخور می‌شود و شاید برای اینکه خودی نشان بدهد از سرباز می خواهد تا خودش را معرفی کند سرباز نیز با خونسردی کامل می گوید هر کی تماس گرفته باید خودش را معرفی کند شیردل که بهش برخورده بود صدایش را درشت می کند و با قاطعیت می‌گوید من شیردل هستم شما.

سرباز که گویا قصد باج دادن ندارد با جدیت می گوید من هم شیر کش هستم . شیردل که تاکنون سربازی را به این جسارت ندیده بود با عصبانیت تماس را قطع می کند و با عجله خود را به مقره بچه‌های بهداری می رساند. هر کس او را در آن حال می دید می فهمید که قصد تنبیه کسی را دارد. شیردل با چهره ای سرخ و نگاهی متورم وارد مقر می شود. ورود بی موقع او با قیافه آنچنانی توجه همه را به خود جلب می کند بعضی نیز با تحیر و نیم خیز می شوند. شیردل چشم غره ای به همه می رود و صدایش را خشن می کند من شیرده هستم کی بود چند لحظه پیش پشت خط بود سربازی نازک اندامی از آن میان برخاست و آمد جلو ایستاد. من بودم قربان تو بودی جوجه تو می خواستی شیر بکشی بگو اسمت چیه تا بدم حالت رو جا بیارن. شیرکش هستم قربان اعزامی از سوادکوه شیردل نگاه آرام سرباز را که می بینند کمی تامل می کند یعنی واقعاً فامیلیت چیه؟ بله قربان رو لباسم نوشته. هرکس که از آن طرف رد می شد فکر می‌کرد لابد یکی از بچه‌های بهداری تازه داماد یا پدر شده که صدای خنده و صلواتشان همه جا را پر کرده است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده