خاطرات شهید سی دعباس فدائی از آران وبیدگل
شهید سید عباس فدائی در نهم آذرماه 1344 در خانواده ای مذهبی ومتوسط در بیدگل دیده به جهان گشود.بالاخره عملیات ظفرمندانۀ میمک آغاز شد که برادرمان هم در آن شرکت داشته و پس از رشادت های زیاد در عصر روز جمعه مورخۀ 27/مهر/1363 در ساعت 4ونیم بعدازظهر به درجۀ رفیع شهادت نائل آمدند و بسوی معبودش خدا شتافت و در روز یکشنبه مورخ 29/مهر/1363 پیکر پاکش را به کاشان آورده و روز دوشنبه 30/مهر/1363 باحضور امت حزب اله اران وبیدگل تشییع شده و در گلزار شهدای امامزاده هادی به خاک سپرده شد.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خاطره ای از زبان پدر شهید:

اوایل جنگ بود،شهیدسیدعباس باسن و سال کمش برای رفتن به جبهه نیاز به رضایت نامه از والدین داشت؛برای همین شبانه روز در پی بدست آوردن نظر من و مادر خود بود.

روزی از آن روزهای خوب فرمی از سپاه آورد و گفت در زمینۀ رفتن من به جبهه مادرم رضایت دارد،شماهم این رضایتنامه را امضا کنید تا کار من درست شود،من به او گفتم:پسر خوب برادر بزرگ تو در جبهه است من هم نمیتوانم با توجه به شغلم که رانندگی است همیشه خانه باشم،صبرکن هروقت برادرت از جبهه برگشت من رضایت می دهم تو برو،این شهید عزیز در کمال احترام آستین لباسم را گرفت و گفت دستور رفتن به جبهه از امام خمینی است. فردای قیامت همین طوری جلوی مارا خواهند گرفت،چه جوابی خواهی داشت،بعداز آن تنم لرزید و با مشورت با مادرش رضایتنامه را امضا کردیم و او تشکر کرد و رفت.جا دارد در اینجا یادی از مادر شهید که سالهاست به آن شهید پیوسته است بشود،کاش او الان بود و خاطراتی از آن شهید که در سینه داشت را برایمان ذکر می کرد.

فردای قیامت همین طوری جلوی مارا خواهند گرفت

خاطره ای از زبان برادر شهید:

اینجانب سید حسین فدائی متولد 1350 تفاوت سنی من با شهید 6 سال بود،به همین دلیل در بیشتر کارها شهیدسیدعباس مشاور خوبی برای اینجانب بود،خصوصاً مشوّق خوبی برای درس و مدرسه و کارها و تکالیف دینی و مذهبی،بطوری که از 9 سالگی اینجانب را به نماز واداشت واصول و فروع دین و چهارده معصوم را به من یاد داد.

شب ها وقتی میخوابیدم به برادرم میگفتم برای نماز صبح بیدارم کن و معمولاً او همین کار را می کرد و با هم نماز صبح را می خواندیم؛یک شب من بیدارشدم و دیدم او نماز میخواند و من را بیدار نکرده است،باحالت بچگانه خود بیدار شده،وضو ساختم و نمازم را خواندم و دوباره خوابیدم و همچنان برادر شهیدم در نماز بود؛بعد از ساعتی او مرا صدا کرد برای نماز صبح و من گفتم:نمازم را خوانده ام و او گفت:نه،آن موقع هنوز صبح نشده بود؛بعدها متوجه شدم او درحال خواندن نماز شب بوده است.همان نماز شب هایی که این شهدا را به این مدارج بالا رساند

خاطره ای از خواهر شهید:

این خاطره مربوط به زمان آزادسازی خرمشهر است.

برادرم در آن عملیات در جبهه حضور نداشت و در مرخصی و در شهر خودمان بود،بعد از اینکه آزادسازی خرمشهر از طریق صدا و سیما اعلام شد شدیداً ذوق زده شد و از شدت ذوق زدگی بسیار گریست و شاید گریۀ او از این بابت بود که چرا در آن عملیات بزرگ توفیق شرکت نداشته است و بعد از گریه ها باحضور در خیابان و پخش کردن گز و شیرینی به شادی با مردم پرداخت و بعد از چند روز خبر شهادت شهید علی محمودی که از رفقای او و شهید علیرضا کریمشاهی که از هم دوره ای های او بود را آوردند بسیار متأثّر شد و همیشه از جاماندن خود از غافلۀ شهدا حسرت می خورد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده